خیلی وقته خودم چیزی ننوشتم


من امروز برای خداحافظی شرکت رفتم و دوست عزیزم صاحب وبلاگ به سوی کانادا هم رفته بود برای خداحافظی ،جالبه عجب تقارنی .

ولی ایشون خدا رو شکر از خداحافظیشون راضی بودند ولی مال من رو بخونید .

حالا شرح میدم که ببینید چه اتفاقی افتاد و من پیش عزیزان همکار و خانواده درجه یکم چقدر سربلند شدم .

دفتر مرکزی تهران لطف کردند و برای حساب کتاب سنوات کاری من تو این شرکت دارویی که کار میکردم چکی به مبلغ 10/082/000 ریال دادند ،تازه 300 هزار تومان عیدی من رو هم  تو دلش داشته و گرنه این چک گرانقدر زیر 700 هزارتومان میشد و بنده حقیر با دیدن این چک در دستان رئیس عزیزم(واقعا جای پدرم بودند) کم مانده بود قالب تهی کنم و از فرط سرخوشی هورایی بلند بکشم و علت این همه خوشی جور شدن هزینه بلیط من+همسرم+پسرم متین به کانادا با هواپیمایی لوفت هانزا و اونم فیرست کلاس از این چک بود و اینکه علاوه بر آن هزینه زندگی ما تو مونترال در یک خانه 3 خوابه و باتمام امکانات برای 6 ماه تامین شد .

و صد البته همکاران گرامی شرکت راهنمایی نمودند برای همخوانی با ملت کانادا و سیستم بانکی اونجا که با دلار کانادایی میچرخه به همه بگویم که این مبلغ به دلار می باشد تا کلاس کاریم نیز حفظ گردد .

میدونید چی تو سیستم کاری شرکت ما جالبه ؟! اینکه منی که یکی از بهترین پرسنل کاری تو شرکت های دارویی بودم(به گفته تمام داروخانه ها و شاهدان و حتی رییس ها) با پرسنل اخراجی چند سال پیش شرکت برابر شدم و با یک چوب رانده شدم و دقیقا همان سالی یکماه به من هم تعلق گرفت و تنها دلیل اینه که میگن همه آدمها رو تو یک گور یک متری خاک میکنند و همه با خودشون از این دنیا فقط یک کفن میبرند و همچنین برای تساوی حقوق بشر ما را با یک چوب راندند .

و درسی در این آخره کاری به من داد که بلدش بودم ولی تا حالا جوابش را پس نداده بودم ، یعنی تو شرکتهای دارویی شهر ما همدان بین شما که خودتون رو ...???...میدید و کار همه رو انجام داده و تمام خلایق رو با اخلاق و معرفتتون راضی نگه میدارید و  اونهایی که خودشو رو باد میزنن و همه چیز براشون ......... است ، یکی هستند و فقط رئیس تهران شما رو میخواهد که مثل .......براش جان بکنید و اونهم همیشه متوقع باشه و شما و شخصیتتون رو با انواع اهرم هایی که تو دست داره له و لورده کنه 

شاید من ......بوذم که مثل ......کار میکردم و وجدان کاری رو هیچ وقت به زیر پا نگذاشتم و در تمام دقایق انجام کارهایم فقط دوست داشتم مردم و مریض هایی که به دارو احتیاج دارند زودتر به مرادشون برسند و با تهیه دارو درد و رنج مریضشان رو التیام ببخشند .

ولی

خدا کنه تو کانادا و شرکت دارویی اونجا اگه استخدام شدم دیگه ارزش منو از ماشین خاور شرکت بالاتر بدانند و اگر منم مثل ماشین خاور یکروز پنچر شدم ، پنچریم رو بگیرند و نه اینکه روی لاستیک پنچر راهم ببرند .

((اصلا قصدم گدا بازی و پول نبود ، فقط مشخص کردن جایگاهم بود ))

و جالبه که این دوست در وبلاگش هم یکسری مطالب مناسب با حال من نوشته بود که لینکش رو میگذارم

http://airkanata.blogspot.com/2010/08/blog-post_21.html