سفر به کانادا قسمت دوم
نکته کنکوري : از کنترل پنل اين صندلي هواپيما ما بلد نبوديم چطوري استفاده کنيم ولي از روي دست بغل دستيمون نگاه کرديم و ياد گرفتيم البته ما ضايع بازي در نياورديم ولي فقط يادتون باشه کنترل اين مونيتور شخصي تو دسته صندلي هواپيماتون و کنارتون جا گرفته و مثل ما گيج نزنيد
حدود 7 ساعت هم تا کانادا پرواز طول کشيد ولي منظره هايي تو مسير بود که آدم کيف ميکرد ، مخصوصا هنگام پرواز از روي باقيمانده قاره سبز ، که واقعا راست ميگن تمام مسير ما سبز سبز سبز بود و پر از اب ، شما يک ذره خاک به چشمتون نمي امد و همه چيز در روکشي از مخمل سبز قرار گرفته بود و بعد از پشت سر گذاشتن قاره سبز و ادامه مسيرمان تا کانادا همه جا پر از رنگ آبي اقيانوس بود،اقيانوسي که فقط عظمت خالقش رو نشون ميداد ،اينها رو نوشتم چون شايد خيلي ها مثل من اصلا به قاره سبز سفري نداشته اند و فقط اوصاف اونجا رو شنيده باشن و همه رو حمل بر سادگي من و نوشتنم بگذاريد
واقعا ديگه خسته شده بوديم و مخصوصا پسر عزيزمان متين خرد و خاکشير شده بود ، طفلک جاي درستي هم براي خوابيدن نداشت و فقط بغل مامان و شير مامان آرام بخشش بود . تازه نصفه راه خانمم به اين فکر افتاده بود که به نظرت اشتباه نکرديم آمديم و اين همه مشکل و اضطراب رو بايد تحمل کنيم ؟ من هم براي دلگرمي او ميگفتم به ياد اون روزهايي بيفت که خدا خدا ميکرديم اين چنين روزي فرا برسه و به اين فکر کن که من،داخل ايران چه کاري ميتونستم براي تو و پسرمان بکنم، بعد از اينهمه سال کار کردن،چه کردم ؟ و به من چه دادند !؟
با خودم و در ذهنم زمزمه ميکردم چه صبح هايي که بايد بين ساعت 3 تا 4 صبح از خواب ناز بيدار ميشدم و با ماشين يا بدون ماشين عزم سفر به استانهاي مجاور را ميکردم تا براي 8 صبح به خرم آباد يا اليگودرز يا ابهر و يا زنجان ميرسيدم و حداقل مسيري که در اون روز بايد براي برگشت به خانه طي ميکردم حدود 600 کيلومتر بود و اين همه خر حمالي براي بالا بردن نام و اسم ديگران و بدون اينکه آنها به من توجهي داشته باشند ،آري فکر کردن به اين که من 4 شب از هفته را بايد با اين برنامه از خواب بلند شوم و اين برنامه 5 سال از زندگي من بدون کوچگترين خللي بود و تازه بعدش دو قورت و نيم رئيس روئسا باقي مانده بود ، من را در راه مهاجرتم استوارتر ميکرد و تنها راه نجاتمان را در هجرت ميديدم و تازه خود دين مبين اسلام هم در صورت سختي و مصائب به هجرت دستور داده است . شايد اگر من کار آساني داشتم و مثل خيلي از کارمندان ادارات قسمت اعظم وقتم به بلوتوس بازي و از زير کار در رفتن مي گذشت ،هيچ وقت فکر رفتن از وطن به سرم نميزد و من هم خودم را به خيلي از مسائل وفق ميدادم ،اما براي من قبول بعضي مسائل سخته و هميشه به کار کردن با تمام انرژيم عادت دارم و الان هم که دارم اين مطالب رو مينويسم 15 روز از آمدن ما گذشته و پشيمان نيستم و البته بايد توجه کرد که خيلي زمان مانده تا ما به خوب و بد اينجا آشنا بشيم ،زياد پر حرفي کردم .
خلاصه بعد از حدود 7 ساعت ناقابل به آسمان مونترال رسيديم و تازه فهميديم عجب شهر بزرگييه (ياد گوگل مپ و نقشه هاش افتادم)راستي چقدر هم اينجا سبزه......
فرودگاه دوروال مونترال فرودگاه بين المللي حساب ميشه و اين رو بدونيد مونترال غير از اين هم فرودگاه داره، پس از توقف کامل هواپيما ما هم مثل باقي ملت از هواپيما پياده شديم و فقط فرق ما با بعضي از مسافرين اين بود که نميدونستيم در آينده چه بر سرمان خواهد آمد و ميگم بعضي چون خيلي مثل ما مهاجر بودن
راستي يک چيز حالب تو دوتا فرودگاه يعني مونترال و فرودگاه آمستردام ماشينهايي براي حمل افراد پير و مريض و هرکسي که نميتونست درست راه بره بود که بين سالن ها مثل جت آدمها رو جابجا ميکردن و تازه بهشون بر ميخورد اگه ميديدن شما نميتونيد درست راه بريد و از امکاناتشون استفاده نميکنيد و حتما بهتون تذکر ميدادن ،اين مورد خيلي جالب بود .
جلوتر که اومديم ديديم يک صف طولاني هست و آخر صف معلوم شد که ما طبقه دوم هستيم و از پله که پايين بريم تازه به يک صف خيلي خيلي شلوغ برخورد ميکنيم که همه تو صفهاي مارپيچي ايستادن و کم کم جلو ميرن و هيچ کس هم از اون يکي سعي نميکنه جلو بزنه، خيلي آروم همه جلو ميرفتن و جلوي ما يک خانم ايراني با 2 تا بچشون ايستاده بودن و با هم هم صحبت شديم و اونها ما رو راهنمايي کردن چون بچه کوچک داريم اگه به مامورهاي فرودگاه بگيم ما رو در يک صف جداگانه مربوط به اينجور خانواده ها خارج از نوبه راه مي اندازند و راستش رو بخواهيد متين هم واقعا خسته شده بود و نق نق ميکرد ،ما به نکته کنکوري اون خانواده گوش کرديم و به کارمند عزيزي که نزديکمان بود با ترس گفتيم که شاه پسر ما کمي خسته شده و همين حرف رو کامل نزده بوديم که طرف با روي گشاده مسير رو برامون باز کرد و مارو برد جلوي صف و پشت سر يه خانم بچه دار ديگه قرار داد و اولين نشانه مهمان نوازي از تازه واردين رو در کانادا ديديم و بعد از چک کردن پاسپورتها توسط افيسر مربوطه و جواب دادن به سوالات اون مبني بر اينکه چقدر پول آورده ايم و اون تو برگه يادداشت کرد و حتي نخواست به پولهامون نگاه کنه که ببينه اسکناس 100$ يا 20$ کارمون رو تمام کرد و مهر رو زد و گفت بريد به قسمت مهاجرت که در روبروي ما و در سمت چپ سالن قرار داشت ،يک اتاق بزرگ شبيه سالن که مملو بود از آدمهاي رنگ و وارنگ ، رفتيم اونجا و اقايي که پشت ميزي ايستاده بود به ما شماره اي مثل شماره هاي بانک خودمون داد و گفت بشينيد تا صداتون کنند (تا اينجا فقط انگليسي حرف زديم و کسي به فرانسه مون گير نداد)به داخل سالن که نگاه کرديم و شماره رو با شماره هاي صدا شده مقايسه کرديم ديديم 130 الي 140 نفري از ما زودتر شرف ياب شدن و کلي حال گيري شد با اين خستگي ،شوخي نبود 15000 کيلومتر پرواز ، رستم هم که بود مي پوکيد و بدبختانه متين هم بد جوري بي تابي ميکرد و سر و صداهايي در مياورد که تا حالا سابقه نداشت و کاملا از خستگي قاطي کرده بود و تو گير و واگير هم گير داده بود که با گوشي تلفن شرکت بل الو الو کنه و تو اين سالن همه ساکت و مودب نشسته بودن و جالبه تمام بچه هاشون هم ساکت و شل و ول افتاده بودن و نتق از کسي در نمي آمد ولي بيا و ببين آقا متين ما چي ميکرد ،ماشاا... تو سالن تخته شلنگ مي انداخت و با اون کفشهاي صوت صوتيش توجه همه رو به خودش جلب کرده بود و من ومامانش فقط خون ميخورديم که الان ما رو اول کاري با فحش و لگد مي اندازن بيرون و همين جا ديپرتمون ميکنن و هرچي ما با ترفندهامون مي خواستيم يکجوري ساکتش کنيم نميشد و فقط متين مابودکه يکه تازي ميکرد و با سر و صداش اونجا رو روي سرش گذاشته بود و گوشي تلفن رو هم ول نميکرد و در همين احوال بود که ناگهان افيسر خانمي که دسته چپ همه نشسته بود منو صدا کرد و ماست ما ريخت و من از ترس قلبم رو زير گلوم احساس ميکردم و گفتم که الان شاکي شده و مي خواهد تذکر بده و خودم رو آمده کرده بودم که معذرت خواهي کنم ولي بر خلاف تصور ما با مهرباني گفت مدارکتون رو بده که کارتون رو انجام بدم و من مانده بودم معذرت خواهي کنم يا تشکر ؟! تند تند معذرت مي خواستم و ميگفتم که اين کوچولو خسته شده و ...، ک
خودش هم گفت دقيقا ميدونم چي ميگي و به همين خاطر دارم کارتون رو انجام ميدم و تازه با متين حسابي خوش و بش حسابي هم کرد و به همکارش هم ميگفت اين همه سو و صدا مال اين کوچولو ،اين دفعه من و خانمم از تعجت شاخ درآورديم که بابا دمه اينها چقدر گرمه که همه جوانب رو در نظر ميگيرن و ما توجه به برخوردهاي ايران و مردم چي فکر ميکنيم و اينها چي فکر ميکنن، همه افيسرها کيف ميکردن که چه بچه پرانرژي داريم و مامانش و من هم مانده بوديم که به عادت ايرانمون بزنيم تو سر بچه و يا مثل اينجا پر و بال بهش بديم
تقريبا کارمون 15 دقيقه طول کشيد و از ما آدرس خواست که گفتيم نداريم و به ما شماره تلفن داد که بعد از پيدا کردن خانه زنگ بزنيم آدرس خانه دوستم رو قبول نکرد چون ما گفتيم براي چند روز داريم اونجا ميريم که براي اينکه قبول کنه بايد ميگفتيم يه 3 ماهي اونجا هستيم و اون موقع قبول ميکرد چون ميگفت نامه رو خودتون بايد امضا کنيد و آدرس موقتي رو نميتونيم بپذيريم و... ، بعدش برگه زيرين لندينگ رو داد بهمون که بايد تا قيام قيامت با خودمون داشته باشيم و گفت که خيلي خيلي مهمه ، از اونجا که در اومديم در روبرو دفتر مهاجرت کبک بود که البته از پرچمش معلوم بود و من خيلي ميترسيدم که نکنه فرانسه حرف بزنن و ما کم بياريم و يارو بگه تو که فرانسه بلد نيستي اومدي کبک چي کار ؟! ولي بنده خدا وقتي ديد اوضاع فرانسه مون خرابه کانال دو زد و انگليسي حرف زد و در آخر يک قرار ملاقات هم براي دفتر مهاجرت گذاشت که هفته آينده بريم اونجا و چون از ما آدرس خواست و ما آدرس خانه دوستم تو وست آيلند رو داده بوديم قرار با دفتر مهاجرتي رو تو منطقه غرب مونترال برامون گذاشت که به ما نزديک باشه و ما با خوبي و خوشي بيرون اومديم و دسته چپ پله داشت براي اومدن به طبقه پايين و تحويل بار و چمدان هامون،در طبقه پايين با يک دريايي از ورودي و گيتهاي مختلف پرواز روبرو شديم که اصلا معلوم نبود مال ما کدومه بهمين خاطر من شماره پرواز رو به کارمند اونجا گفتم و راهنمايي کرد که فلان نقاله رو نگاه کن که پرواز کي ال ام اونجا اومده و من به خانمم گفتم نکنه چمدان ها رو گم و گور کنيم و يا خداي ناکرده ملت کانادا غريب نوازي کرده باشن و ترتيبشون رو داده باشن ؟! چون خيلي محوطه بزرگه و کلي هواپيماي ورودي ....،ديديم که همه چي مرتبه و آب از آب تکان نخورده، همه چمدانها رو روي دوتاچرخ زديم و به سمت درب خروجي راه افتاديم ،البته اون خانم ايراني که به ما کمک کرده بود بار اضافي داشت و ما براي ايشون يکي از ساکهاي بزرگش رو آورديم که لطفش رو به رسم ايراني با لطف جواب داده باشيم چون به ما که جديد الورود هستيم و با بارمون کاري ندارن (لازم به ذکردر تمام مدت سفر از ايران تا کانادا اضطراب من و خانمم رو ول نکرده بود وهمش اين سوال تو ذهنمون ميچرخيد که در مرحله بعدي ،چي در سر راهمون قرار ميگيره ، خدا رو شکر که رسيديم و بيرون دوست عزيزم حسين منتظر ما بود که واقعا دمش خيلي خيلي گرم ،آخره معرفت و مردانگيه و بودنش خودش کلي قوت قلبه ،البته لازم به ذکره طفلک به خاطر ما امتحانش رو انداخته بود هفته ديگه که بتونه بياد فرودگاه واين خاطره خوب که يک دوست اينترنتي اينقدر با مرام ميشه هميشه در ذهن من و خانواده ام مي مونه و ما هميشه ممنونش هستيم و تا همين الان هم حسابي زير پر و بال ما رو گرفته و مثل يه برادر دلسوز مراقبمون بوده و تمام نکات کنکوري رو بهمون گوش زد کرده و هميشه ميگه تو هم براي مهاجرهاي بد از خودت انجام ميدي ، همين جا ميگم حسين جان ممنون از تمام لطف و محبتت و مردانگي رو به من ثابت کردي
حسين دوستم از قبل يه هتل آپارتمان رو از 2 سپتامبر براي يک هفته اجاره کرده بود که همون شبي که ما ميرسيم بريم سر يک جاي مشخص واين هتل آپارتمان تو محله کوت دو نژ قرار داشت و ما يک ماشين ون گرفتيم واونجا رفتيم ،طبقه 15 براي يک هفته 850$ ولي همه چي داشت و حتي اينترنت 2.5 مگابايت در ثانيه ،تو ايران اين يعني غير ممکن ،تازه کجاش رو ديدين دوست من حسين تا 30 مگابايت در ثانيه سرعت اينترنت تو خانه داره و صد البته اين خدمات بصورت وايرلس بهشون ارائه ميشود .
تا اینجا داستان سفر بود و فردا داستان کارهای اولیه تا امروز رو براتون آپ لود میکنم .
آخه من الان تو کتابخانه منطقه مون هستم و از اینترنت وایرلس با سرعت 50 مگابایت در ثانیه دارم استفاده میکنم ،اونم مجانی و فقط چون بچه محلشون هستم . (مرام رو حال میکنید ،هوای بچه محل جدیدشون رو دارند ،دمشون خیلی خیلی گرم) .
اطلاعات در مورد مهاجرت به کانادا مخصوصا کبک