کانادا خوبی ها و بدی ها برای ما مهاجران و بچه هایمان
اول کار این لینک سایت برادر و دوست عزیز از مونترال باز کنید و بخونید و بعدش بیایید سراغ وبلاگ من و ادامه توضیحات :
http://airkanata.blogspot.com/2010/10/blog-post_09.html
اگه این مطلب رو خوندین حالا مطالب من رو ادامه بدین .........
من در جواب به مهندس این رو نوشتم و الان تکمیل تر میکنم که:
خیلی نوشتنت این سری غم داره ،آره منم که تازه اومدم اینجا این رو به خوبی میفهمم که تمام عمر قبلیم رو به بطالت گذرانده ام و همش حرام شده است ،حالا خوبه شما تو ایران بچه مثبت بودی و درس ایران رو هم درست خوندی و رشته تخصصی ات رو خوب بلدی ولی من حتی اونجا هم تنبلی کردم و مثلا لیسانس شیمی گرفتم ولی بویی از شیمی نبرده ام ، تو ایران در طول سنوات قبل کارهای زیادی انجام داده ام تا نان لامذهب رو برای لمبوندن دربیاورم ، از نسخه پیچی داروخانه (8 سال){از طرح کاد گرفته تا اینکه بشه 8 سال} + طراحی کامپیوتر و کارت ویزیت +ویزیتور علمی شرکت دارویی + رانندگی آژانس + مسئول کنترل کیفیت و واحد شیمیایی کارخانه موکت{خیلی عنوانش دهان پر کنه ولی پول نمی دادند و من عطایشان را به گدابازیشان بخشیدم } + کار چاق کن شرکت یک دوست + ویزیتور دو تا شرکت بزرگ دارویی ایران بنامهای داروپخش و فردوس،که تا جا داشت سیستم ما رو استعمار کرد (7سال) ، آری مهندس عزیز به پشت سر که نگاه میکنم کلی زمان و عمر گرانبها رو صرف زور زدن برای این و آن کرده ام و چه شب نخوابی ها که کشیده ام و چه مسیرهای درازی رانندگی کرده ام ،به هر که بگویی این سابقه زور زدن یک آدمه خندش میگیره {فکر میکنه من الان پیرم} ،یک چیز خنده دار بگم :اینجا سر کلاس آموزشی که بعدا توضیح میدم چیه حرف افتاد به زندگی من و گذشته من ،اینها رو که تعریف کردم همشون شاخ در آوردن و یکصدا پرسیدن
Hey guy how old are you
که به زبان شیرین فارسی میشه : داداش مگه چند سال داری؟!
فکر کردند دور از جان شما که میشنوید به اندازه یک خر پیر سن دارم و وقتی گفتم 32 سال کلی با خودشون صوت زدند و سرشون رو تکون دادند .
شما چی فکر میکنید ،مسخره به نظر نمی یاد این همه زور و (با معذرت فراوان) جر خوردگی برای هیچ ،تازه موقع آمدن به کانادا باید کاسه گدایی دستم بگیرم تا بتونم پول اومدن رو جور کنم و خانواده خودم بازم طبق معمول پاشون بیچاره ها گیر بود و تازه خانواده همسرم هم گیر انداخته بودم ،برای یک آدم و یک مرد افت داره بعد از این همه سال هیچ غلطی نتونه بکنه و چه خورد شدنی بیشتر از اینکه بازم بارش رو بر دوش کسی دیگه بگذاره و فقط همین که روی زمانه سیاه {ما کوچک هرچی مرده هستیم ، خودمون رو چسبوندیم به مردها تا ما رو هم با قافله خودشون ببرند} .
مهندس تمام حرفهات رو قبول دارم ما تمام عمرمون رو تا الان هدر دادیم و سرمون رو مثل کبک زیر برف کردیم و اصلا نتونستیم ببینیم که دنیا چقدر بزرگه و خدای اون چقدر توانا ،برای ما از بچگی خدایی ساختن که خیلی سخت گیره و با کوچکترین اشتباه بنده ، اون رو به درک اسفل السافلین میفرسته و در جهنم قهرش چنان آتشی عظیم درست کرده و سیخ های کباب پزی رو داغ داغ کرده تا (مودبانه) بر کف دست خطاکاران بگذاره و دیگهای جوشان سرب رو توی گلوشان خالی کنه تا به سزای عملشان برسند ،اگر بدانید من وقتی محصل راهنمایی بودم چقدر از مرگ میترسیدم و چقدر از گناهان نکرده خود از درگاه خداوند طلب آمرزش میکردم و با بزگتر شدنم نه تنها از بار گناهانم کم نمیشد بلکه به روی آنها هم اضافه میگردید و من بدبخت بیشتر عذاب الهی را احساس میکردم و کارم در دانشگاه به جایی رسیده بود که هر لطف خداوند در حقم را از روی قهر و غضب او میدیدم و اینکه از نردبان بالا میبردم تا محکمتر به زمین کوبیده شوم . {مگر یک نوجوان چه خطایی مرتکب شده که باید این همه بترسد مگر نه اینکه نهایتا جنس مونثی را در خیابان دیده و هوس صحبت با او ، که عملا هم خیلی کم پیش میاید و همه عشق بازی از فکر اون جوان بدبخت عبور کرده است } .
در اینجا من هر دو بعد قضیه هدر رفتن عمر و انرژی را از دید خودم و حال و زندگی خودم صادقانه گفتم و همیشه به همسر گرامی میگویم که : ای کاش من جای پسرمان متیین بودم و اون پدر من بود .
شاید بخندید چرا این را میگویم ،برایتان توضیح میدهم که منظورم رو کامل بفهمید :
پسر عزیز من تو این دیار ،مشکلات پدر بیچاره اش رو نخواهد داشت و مطمئن هستم وقتی بزرگتر بشه و برایش تعریف کنم به من خواهد خندید و باور نخواهد کرد .
پسر من در اینجا دستش برای همه چیز باز است و در هر زمینه ای که بخواهد با مانعی روبرو نمیشود ،تمام سیستم برای پیشرفت او طراحی شده ،شاید پسر من یک برق کش خوب باشد ،شاید یک نانوای و یا آشپز خوب و یا جراحی خوب و یا سیاستمدار و یا ورزشکاری خوب ،هرچه که باشد اینجا آزادانه قدرت انتخاب دارد و هر کجا خواست به راحتی میتواند مسیر زندگی خود را تعیین کند و نه اینکه از روی جبر به مسیر قبلی ادامه دهد و منتظر بازنشستگی باشد .
عشقش را میتواند به راحتی انتخاب کند وشغل، رنگ پوست، درآمد ماهیانه یا .... ، مانعی بر سر راه انتخاب عشقش نمیشوند و طرف مقابلش او را فراتر از این مسائل خواهد دید ،چون اینجا حالت سومی وجود ندارد ،یا طرف مقابل را دوست داری ویا نه ، هیچ اجباری نیست و چیزی نیم بند بین این و آن نیست ،قانون صفر و یک حاکم است .
پسرم اینجا خدایش را بسیار مهربانتر ،بزرگتر، بخشنده تر ،رئوفتر و دارای میلیونها خصوصیت مثبت میبیند و هیچگاه از خالقش و ابزار و ادوات شکنجه اش نمی هراسد ،چون خالق او بی نیاز از تمام این خصلتها است ، یک پدر واقعی نمیتواند ناراحتی فرزندش را ببیند و اگر هم مشکلی باشد سعی در حل آن یا کمک برای حل آن دارد و هیچگاه پاره تن خود را تنها نمیگذارد(با اینکه فرزند در نتیجه هوس پدر و مادر بوجود می آید) ،چه برسد به خالق تمام گیتی که تک تک ذرات وجودی ما از اوست و او ما را با عشقش خلق کرده که از هوس خیلی خیلی برتر است و با ارزش ترین گوهر هستی عشقیست که خداوند در نهاد تمام آدمها گذاشته و همه در دل خود این هسته عشق را دارند .
مهندس عزیز ناراحت نباش ،شاید چون الان مدت زیاد تری شده که از مملکت مهاجرت کرده ای و تمام بدبختیهایی را که تحمل میکردی فراموش کرده ای و دیگر برایت ملموس نیست ،اگر جایی و مکانی که هستی خسته کننده شده ،خواهش میکنم به سایت یوتوب برو و یکسری فیلمهای این 2 سال اخیر هموطنانت را ملاحظه کن ، مطمئن باش دوباره کنترمرکزیت صفر میشود و آماده زندگی با انرژی میشوی .
من به خانمم میگم :اینجا تولدی دیگر است ،مهم نیست چی بودیم ؟ چی کردیم؟چی داشتیم ؟و چی نداشتیم؟
مهم این است که دوباره متولد شده ایم و تنها تفاوتش این خواهد بود که این تولد دوباره در بزرگسالی اتفاق می افتد و میتونیم خطاهای دوران بچگی و نوجوانی رو انجام نداده و به هر آنچه خواسته ایم برسیم و روبه جلو قدم برداریم .
مهندس عزیز خود من همین اول کاری یک دوره 4 روزه دیده ام که گواهینامه رانندگی با لیفتراک را بگیرم و میخواهم برای نان در آوردن برای خانواده ام رانندگی لیفتراک کنم (خیلی هم حال میده)و زبانم رو تقویت کنم و بعد از یکسال نگاه کنم ببینم به کجا رسیده ام و برای باقی راه تصمیم گیری کنم .
شاید برای من که وضعیت درسم تو ایران خیلی خوب نبوده و توپ درس نخواندم اینجا تصمیم گیری راحت تر باشه و کمتر الان به فکر ادامه تحصیل تو مقطع بالاتر بیفتم (کاری که اکثرا تا میرسن انجام میدن )،چون اینجا تحصیلکرده زیاد هست و درس خوندن تو اینجا قانون داره ،آدم یا باید واقعا عاشق درس باشه که بخونه و یا درس رو برای نون بخونه که
برای من به شخصه ، دیگه زمان عشق و عاشقی گذشته چون زن بچه دارم و اگر هم درس بخوانم هوشمندانه میخونم که بعدش بتونم راحتترزندگی کنم و نون دربیارم ، نه اینکه رانندگی لیفتراک عیب داره بلکه برای اینکه سختی بدنی کمتری بکشم .
خودت بهتر میدونی که برخلاف مملکت ایران که فقط به حرف گفته میشه کار برای مرد عیب نیست ،اینجا عملا می بینی کار برای مرد عیب نیست و شخصیت آدم با نوع کار سنجیده نمیشود .
خوشحالم که اینجام .
اطلاعات در مورد مهاجرت به کانادا مخصوصا کبک